تبليغاتX
مادر سرا

از صبح نگران بودم و دلم شور می‌زد. قرار بود امروز عملش کنند. صبح راهی بیمارستان شدم. از ساعت ده صبح بیمارستان بودیم. خیلی ترسیده بود، چون هم دیابت داشت و هم فشارش بالا بود. خیلی او را دلداری دادیم و سعی کردیم روحیه‌اش را نبازد. تا ساعت دو بعد از ظهر منتظر بودیم تا او را به اتاق عمل ببرند.

قبل از عمل مرا صدا کردند و فرمی را جلوی رویم گذاشتند که امضا کنم. گفتم: برای چی؟ گفتند: چون بیمار فشارخون و دیابت دارد ممکن است زیر بیهوشی تمام کند! بنابراین شما تا این کاغذ را امضا نکنی ما عمل نمی‌کنیم!

خیلی ترسیده بودم و احساس کردم رنگم کاملا پریده. تصمیم خیلی خیلی سختی بود. از یک طرف باید با دست خودم رضایت می‌نوشتم و از طرفی اگر این کار را نمی‌کردم آنها عمل نمی‌کردند و امکان نابینا شدنش بود. خیلی سخت بود. تصمیم بزرگی باید می‌گرفتم. کمی خودم را جمع و جور کردم و از دکتر بی هوشی سوال کردم: اگر امضا نکنم چطور؟ گفت: عمل انجام نمی‌شود. پرسیدم خیلی خطر دارد؟ جواب داد: اگر خطر نداشت امضا نمی‌گرفتیم! گفتم: با خودش در میان بگذارم؟! گفت: اگر می‌خواهی همین جا تمام کند به خودش بگو!!

به هر حال گفتم توکل به خدا و آن را امضا کردم.

عمل دو ساعت طول کشید و شاید این دو ساعت برایم دو سال گذشت. بعد از دو ساعت انتظار طاقت‌فرسا، بالاخره مادر به سلامت از اتاق عمل خارج شد.

خدا را شکر.

 

نوشته شده توسط یک مادر در روز سه شنبه 25 تیر1387 ؛ ساعت 0:58 |

می‌گفت مدتیه که بدجوری گرفتار شدم. دست به هر کاری میزنم بی نتیجه می شه. باخودم نذر کردم اگه این دفعه کارم راه بیفته یه سفره بدم.

خدا رو شکر بالاخره پس از زمانی طولانی کارش درست شد و قرار شد روز جمعه نذرشو ادا کنه. طبق معمول وسایل لازم رو تهیه کرد و با کمک فامیل و دوستان تمام کارا ردیف شد.

حالا منتظر ورود میهمانها شدیم. چشمتون روز بد نبینه، یکی یکی اومدن و هر کدوم از اونا رو که ورانداز کردم پیش خودم گفتم نکنه امروز اینجا یه مراسم دیگه ای بوده و من فکر کردم سفره است! توی همین حال و احوال بودم که دوباره در باز شد و یک عده دیگه وارد شدند و با عجله سراغ اتاق پرو رفتند. بعد از مدتی با قیافه‌های آنچنانی جلوم ظاهر شدند. پیش خودم گفتم لابد امروز مسابقه یا یه نمایشگاه یا یه برنامه عقدی عروسی چیزی هست که اینا اینجوری میان.

راستش اون وقتها نذرها و سفره‌ها صفای خودش رو داشت، همش هم به خاطر ساده بودنش بود؛ چون همه به فکر بهتر و با صفاتر برگزار شدنش بودن، نه اینکه توی تجملات و مد و لباس وجواهرات و تیپ های آنچنانی. بگذریم خدا قبول کنه.

نوشته شده توسط یک مادر در روز یکشنبه 16 تیر1387 ؛ ساعت 21:59 |